خاک سرد
نمی دانم پس از مرگم که آید بر مزار من
که بنشیند به سوگ من
سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه،
ترا سوگند به جان دلبرت سوگند
مراهم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم.....
نمی دانم پس از مرگم که آید بر مزار من
که بنشیند به سوگ من
سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه،
ترا سوگند به جان دلبرت سوگند
مراهم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم.....
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه من پنهانی است
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم
و به اندازه هر برق نگاهت نگران
تو به اندازه تنهایی من شاد بمان...
زن جنس عجیبی است
چشم هایش را که میبندی
دید دلش بیشتر میشود
دلش را که میشکنی
باران لطافت از چشم هایش سرازیر میشود
انگار درست شده تاروی عشق را کم کند!!
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب...
یک نفر در دل خاک...
یک نفر هم دم خوشبختی هاست
یک نفر هم سفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم،عمرمان می گذرد
ما همه هم سفریم!!!
سنگین گذشت لحظه های ازهم جداشدن
این بود انتهای همان آشنا شدن
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن...
گاه یک سنجاقک به تو دل میبندد
وتوهرروز سحر
مینشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم و پیچک نیلوفر ها،
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد؛
گاه یک سنجاقک همه ی معنی زندگی است...
گاهی..
دلت ازکسایی میگره که فکرمیکردی با تموم آدمای کنارت فرق دارن...
خودشون...
دنیاشون...
زندگیشون...
وبعد میفهمی دنیایی ندارن که بخوان بابتش زندگی کنن،
این آدما وجودشون توی ذهنم زیادیه چه برسه توی زندگیم!!!!
زندگی یعنی مرز تنهایی...
به کدامین نگار
بنگارم سوز را
سکوت را
ترنم خموش را
غم و جدایی را
که در زندگی بشر ریشه دوانیده است
من که از شکستن یک شاخه گل
از فغان یک قناری در قفس
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
دوری او را از کجا باور کنم؟
زندگی کن و لبخند بزن
به خاطر آنهایی که از نفست آرام میگیرند...
و به امیدت زنده هستند...
و با یادت خاطره می سازند...
نمیدانم در زندگیت "بهترین" چگونه معنا میشود،
من همان بهترین را برایت آرزو میکنم..........
تنهایی یعنی یه وقتایی هست،که میبینی فقط خودتی و خودت!!!
رفیق داری...همدرد نداری!
خانواده داری...حمایت نداری!
عشق داری...تکیه گاه نداری!
مثل همیشه...
همه چیز داری...هیچی نداری!
جای تعجب ندارد که گاهی...
نوشته هایم غمگینند!!!
و خودم غمگین تر از آنها...
دیگر حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم!...
توانش را نیز!!!
راستی...
اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود
دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت؟
حالم خوب است...باور کن
فقط نمی دانم چرا
هوای بی تو
عجیب مرطوب است...
دفتر خاطراتم را که ورق میزنم
برگه هایش خیس می شوند...
سلامتی روزی که من سفید پوشیدم...
سلامتی روزی که رفقا مشکی پوشیدن...
و من حال میکنم با تریپشون...
سلامتی ته ریشایی که گذاشتن...
سلامتی یه صدای بلندو صدای تکرار جمعیت...
سلامتی صوت دلسوز قرآن یه بینوا...
سلامتی اشکا...
سلامتی خاکا...
سلامتی تنهایی زیر خاک...
سلامتی فرداش که من نیستم...
به آخر پاییز رسیدیم...
همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!!!
اما تو...
بشمار تعداد دلهایی که بدست آوردی
بشمار تعداد لبخندهایی که به لب دوستانت نشاندی
فصل زردی بود...
تو چقدر سبز بودی!؟
می پسندم زمستان را
که معافم می کند از پنهان کردن
دردی که در صدایم می پیچد
اشکی که در نگاهم می چرخد
و به همه می گویم سرما خورده ام...!
یلداتون مبارک
خداوند
کلید آسمانی را به کسی می بخشد
که شبی
با کلید اشک چشمانش را گشوده باشد
یا با محبت
اشک چشمی را بسته باشد
خوشا به حال آنان که
می بخشند...بی آنکه به یاد آورند
و میگریند...بی آنکه فراموش کنند
خدایا کیفیت رو فدای کمیت نکن!!
کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن!!!
اینایی کی پست رو میخونن...حال میکنن...ولی نظر نمیدن
همونایی هستون که تو مجلس ختم با کفگیر
حلوا میخورن ولی فاتحه نمیخونن
والا بخدا!!
با فنجان چای هم میتوان مست شد
اگر اویی که باید باشد
باشد...!
"حسین پناهی"
هیچ وقت
برای نگه داشتن کسی که
فرق "تو " با "بقیه "رو نمیفهمه
تلاش نکن...
"Goli Taraghi"
شریعتی:
زن عشق میکارد و کینه درو میکند.
او میزاید و تو برایش نام انتخاب میکنی.
او درد میکشد تو نگران از اینکه بچه دختر باشد.
او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی.
او مادر میشود و همه جا میپرسند:نام پدر؟
با تیر و کمان غرورت
سنگ می زنی به شیشه بی قراری هایم
زنگ خاطراتم را می زنی و فرار میکنی
فرصتی نیست!
فرار نکن
معنی این شیطنت ها را بگو
این بار ار دلت در حیاط من افتاد سراغش را نگیر
پس نمی دهم
به جریمه تمام زنگ هایی که زدی و فرار کردی...
یادت ای عشق بخیر!
بهترینم خوبی؟
خبری نیست ز تو!
دل من می خواهد که بدانی بی تو دلم اندازه دنیا تنگ است.
می سپارم همه زندگیت را به خدا...
کاش احساس نیازت دیدنت از وجودم چون وجودت دور بود.
در دلم آتش نمیزد آن نگاه
کاش آن روز چشم هایم کور بود
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم...
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی
گرفته است...
آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری
بارانی است...
قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستان
یخ زده است...
اما وجودم در کوره داغ تابستانی
می سوزد...
چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که اول ظلم را دیدم از آن مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یک دیگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی عیش و نوش میدیدم
نخستین نمره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان ودیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهدنمایان سجده ی صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای اوبودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که میدیدم عزیزی
نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
ومیدیدم معشوق عارف زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیا پر افسانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب وتماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد.
چرا من جای او باشم
اگر نه من جای او بودم یک نفس
کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
مشکل ما در فهم زندگیست!!!!
لذت بردن را یادمان ندادند...!
در مدرسه آرزویمان تمام شدن درسمان است...
در سربازی پایان خدمت...
دانشگاه ...گرفتن مدرک...
عاشقی ...ازدواج کردن و...
موجودات عجیبی هستیم!!!!
همیشه آرزویمان
به پایان رسیدن بهترین روز های زندگیمان است!!
زندگی جویباریست درحال گذر
و ما
رهگذرانی بودیم که دمی چند از چشمه سار هستی جرعه ای نوشیدیم
گرچه از محبت نمی شود سیراب شد
ولی
چه می شود کرد...